|
در جست و جوی آرامش... این آرامشی که میگویند چیست؟یعنی چه؟ با آن غریبه ام... کی برایم معنا میشود این واژه؟
|
امشب آخرین شب بودنم اینجاس :( دلم گرفته و ناناحنم:( اما ایقده خسته ام و خوابم میاد که نمیشه بهش بفکرم:دی. آخر این هفته از همه درسا عقب افتادم... :( مخصوصا امروزم که هیچی نخوندم و الانم که خواااابم :( حلال کنین اگه دیگه نشد بیاییم! گرچه به این راحتیا ول نمیکنم اینجا رو! [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 11:54 PM ] [ MissDr ]
[ ]
زمونه ای شده ها!!!! مردمم دنبال اعصاب خرد کردن خودشونن! آقا امروز با یه اعصاب خراب و خسته از یونی داشتیم برمیگشتیم... خوشحاااااااااال که داریم میریم خونه بتمرگیم.... منم پامو گذاشتم روووو گااااااازززز همینجور خوشحال داشتیم میرفتیم و شعر میخوندیم با بروبکس که ناگهاااااااااااااااااااااااااان دیدیم همان تاکسی پیکان سفید داره میاد دنبالمون دعوااااااااااااااااااااااااا منم که در این جور موارد کلا لج میکنم.... پا رو بیشتر گذاشتیم رو گااااااااز و اون تاکسی که در حالت عادی که مسافر داشته باشه به زور ۳۰ تا سرعت میره داشت با سرعت ۸۰-۹۰ تا میومد دنبال ما... منم هویجور داشتم میرفتمو پیچیدم تو کوچه که ناگهان دیدم کوچه بن بسته این یارو هم همچنان داشت میومد.... یک هو از ماشین پیاده شد که بیاد جلو چرت و پرت بگه که من سریع دور زدم و طرفو پیچوندم :)) خلاصه با سرعت ۸۰-۹۰ تو کوچه میرفتیم و ۱۰ بار نزدیک بود برم تو دیوار... ینی فقط خدا نگه داشت ما را! وگرنه الان دیگه منی نبود که بخواد بنویسه :(( آقا این یارو هم یا خیلی بیکار بود یا خوشی زده بود زیر دلش یا دنبال درد سر میگشت! من نمیدونم چرا اینا تا میبینن راننده یه خانم محترمه! درصدد اذیت کردن وی بر می آیند! منم چون میدونستم فقط چون خانمم میخواد اذیتم کنه پیچوندمش وگرنه مث یه خانووووووووووووووم وامیستادم به جیغ جیغ و دعوااا:)) حالا اومدم خوووووووووونه عذاب وجداااااااااااااااان! الان به پیکان سفید آلرژی گرفتم! من نمیدونم یارو اگه زده بودم بهش چکا میکرد! اگه ماشینش بنز بود چه میکرد! اگه پسر جوووووووون بود میخواس چکا کنه! این همه راااااه! اومد دنبال ما که ما رو امر به معروف و نهی از منکر کنه که اینجوری رانندگی نکن! خلاااااااااااااصه... دیگه این چند روزه از اعصاب ما چیزی نمونده! به قول اسی قلبمون فکری میشم همش :)) فداش بشم :)) ۲روز پیش نوشت: کلا وقتی اعصااااب خرابم نباید رانندگی کنماااااا.... ۲ روز پیشم یارو پیچیده بود تو کوچه کله صبح.... هی بهم گف برو عقب منم لج کردم نرفتم... آخرش که اون یکم رفت عقب منم کوبوندم به آینه شو رفتم:)) بعدش که ظهر اومدم خونه فهمیدم یارو همسایه بوده بعدش رفته در خونه :))))) آقا من اعصااااابم خرااااااااابه چکاااااااااااااا کنم ........ مشکلیههه؟ نفس کششششش [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 2:33 AM ] [ MissDr ]
[ ]
امروز اولین روزی بود که بعد از مدتها آف بودم و صبح خونه بودم... ازخواب بیدار شدم و طبق عادت همیشگیم اول رفتم پشت پنجره... برگهای درخت توت و گردو که حالا سبز سبز شده بود...و برگهاش همراه باد به پنجره اتاق من میخورد و من به این فکر میکردم که چقدر این خونه رو با تموم کوچیکیش دوسش دارم... به این فکر میکردم که اینا همین درختای خشک دیروزن که اینقد سریع عوض شدن و بهارشون از راه رسید اما من هنوز تو پاییز دیروز خودم غوطه ورم!... حیف از این پنجره ای که نمی شد بازش کنی و هوای بیرون رو لمس کنی... و من به رقص برگها در میون باد "فقط" نگاه میکردم و گاهی افکاری که مزاحم میشد تا صبح منو به هم بزنه... و نوازش تشعشع خورشید که لا به لای برگها احساس میشد... و باز من به این فکر میکردم که چقدر این درخت رو دوستش دارم... که با تموم صلابتش جلوی پنجره اتاق منو گرفته و مواظبمه و من دیگه همیشه میتونم پرده ی اتاقم رو بزنم کنار و هیچکی منو نبینه! که کاش چنین فکری نمی کردم... چرا که من میدونم وقتی به چیزی دلبسته بشم بلافاصله از دست میدمش.... و حالا قرار شده آخر هفته از اینجا بریم... و شاید هفته ی دیگه من دیگه اینجا..روی تختم رو به روی پنجره م نباشم... حتی شاید ۳-۴ روز دیگه٬ من دیگه نتونم درختی رو که توی این ۶ ماه بهش وابسته شدمو ببینم... و شاید مجبور باشم این بغض رو تا هفته دیگه فروبخورمش... برای من رفتن مهم نیس... مهم جدا شدن از چیزیه که حتی لحظه ای تونسته ذهن منو مشغول کنه... چرا که خوب میدونم هرچیزی در ذهن جاری من جا نداره... و این ترس همیشگی٬ همیشه با من است... تا به کی دل بستن و جدا شدن؟ و من آرومی که تنها "آرام" به نظر میرسم و غوغای درون من که گاهی خودم هم درک نمیکنمش! و این تنها منی که شاید آخرین روزهای بودنش باشد... دپ نوشت: باز کوچ! حوصله این یه کارو اونم این موقع از سال نداشتم! اما مث همیشه خفه موندم! [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 1:43 AM ] [ MissDr ]
[ ]
و من معنی "فاصله" را هنـــــــــــــــوز ندانستم... اینکه وقتی میگویند کسی "دور" است... دقیقا "فاصله" اش با من چقدر است؟ و من نمیدانم دقیقا چقدر باید "دلتنگ" باشم... روز نوشت: روزهایم میگذرند با همان پارادوکس همیشگی... [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 1:25 AM ] [ MissDr ]
[ ]
یه دل درمونده دارم...یه دفتر خونده دارم... چه سخته ...گم بشی و ندونی کاش کی یکی بود بهم میگفت [ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 2:4 AM ] [ MissDr ]
[ ]
اعصابم خراااااااااااااااااااااااااااااابه ۲ روزهههههههههههه دلم میخواد سر همه جیغ جیغ کنم :)) ینی میشه من اعصابم بیاد سرجاااااااااااااااااااااششششششششششش؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نفس کششششششششششششششششششش بی خودی هااااااااا دلم میخواد بزنم همه رو له کنم :)) [ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 3:29 AM ] [ MissDr ]
[ ]
گذروندیم دیگه امروزم... شانس آوردیم فارما ازم نپرسید :دی. باز این جلسه که درسش سنگینه میخوره به ما! شانس که نداریم که! ینی در حد مرگ امروز حالم بد بود... همش حالت تهوع اومدم خونه کپه مو بذارم باز بیدار شدم حالم بدتررررررررررررررررررررر..... خلاصه دیگه نشستیم به درسیدن :-< باز فردا هم -روز مرگ ما- رسید... ۱۲ ساعت فقط بشییییییین :-( وااااااااااااااااااااااااااااای تکلیفای زبانم موندههههههههههههه..........برممممممممممممم خوب شد یادم اومددددددددددددددددد...بدبختی شده ها:( فردا نوشت : آخجااااان :) امروز همه کلاسام به جز تنفس کنسل شد اومدم خونه به همه کارم رسیدم :دی. :دی. [ سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ] [ 1:12 AM ] [ MissDr ]
[ ]
ینی الان موندم چه جوری زنده م من! ۱۰ بار نزدیک بود بخورم اینور اونور... نمیدونم چرا امروز اینجوری رانندگی میکردم من! از هم کله سحر که داشتم میرفتم یونی ۴ بار نزدیک بود برم تو وانت! ولی به سلامت رسیدیم به محل یونی! کلاس چرت اون خانوم انگلیشه رو داشتیم... یکم سرش غرغر کردیم که استاد خیییلی بد درس میدی :)) اونم اعتماد به نفسش له شد بنده خدا...برگشتنا از یونی هم که اومدیم تیک آف بکشیم پشت چراغ قرمز... پس از یک صدای بلند لج موتوری کنارمون درومد جفت پا رفت رو ماشین! فرهنگ ندارن شکر خدا اینا! اومدیم بریم کلاس زبان... با همسایه همجوار شدیم ۱۰ بار نزدیک بود بریم زیر اتوبوس! برگشتنا رو بگووووووووووووووووووو.......... با ناهید فلان فلان شده رفتیم عطر بگیره یه مین ماشینو گذاشتم باهاش برم ...برگشتم دیدم ماشینمو میخواستن با جرثقیل ببرنننننننن!!!!!!!!!!!!!! حالا من بدو پلیس بدو... بدو بدو رفتم بهش میگفم پلیس جان مادرت ول کن یه مینه گذاشتم ماشینو! آقا مدارکو دادیم و اونم که دید یه خانم باشخصیتی میباشیم ماشینو گذاشت زمین و رفت! مرض داشت! آقا ما هم اعصاب خرااااااااااااااب سوار شدیم و یک تیک آف اومدیم باز ...که متاسفانه برادران سواستفاده گر پراید دیدن و مارا تعقیب نمودندی.... نزدیک بود ۸ بار برم تو دهنشون.... ولی ما آرتیست تر از این حرفایییییم :)) حالشو گرفتم آخر:)) جا گذاشتمشو اومدم خونه به خیر سرم درسیدن! چه درسیدنی شد واقعا! امیدوارم فردا اگه پرسید فارما یاد داشته باشم! پ.ن: .... :| [ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ 4:8 AM ] [ MissDr ]
[ ]
- تفلد داش وهی خیلی خوش گذشت... فقط نزدیک بود سی او پی دی کنم :(( - مید ترم زبانمو خوب دادم :دی. دیر هم رسیدم سرجلسه ولی دادیم دیگه امتحانو به سلامتی! - این کلاس زبان رفتن ما هم دردسری شده ها! کلا میمیرم یه جا برم آروم باشم! هرجا میرم باید یه کن فیکونی بشه! ببینم آخرش یه کاری میکنن باز کلاس زبانو عوض کنم! - ینی همچین برا تداخلا رمزیدم خودم تو کفم :دی. - آدی نشسته برام کلی روضه خونده... میگه با نیلو و نازی بریم بیرون... همین یه کارم مونده دیگه ...حوصله شو ندارم اصن تازگیا... ولی نمیدونم چرا کرمم میگیره جوابشو میدم! - از بس تایپ کردم این استخون پزی فورمم زده بیرون! - کی بشه زودتر ۲ هفته دیگه شه ما بریم عروسی این کمرو از بیکاری دربیاریم... - امروز همش داشت بارون میومد... منم بیرون نرفتم دلم داشت میترکید ... نشستم به درسیدن... - خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است - راستی الی جونم با تاخیر تولدت مباااااااااااااااااااااااااااارک باشههههههههههههههههههه... یه دنیا بووووووووووس [ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 3:4 AM ] [ MissDr ]
[ ]
-ینی واقعا دیگه مونده بود به خاطر شهادت حضرا زهرا نتو قطع کنن! - تسلیت - دیروز له و لوردیده شدم :| داشتم میخوابیدم این مسئول کلاس زبان اس داد... رفت رو مخ ما تا ۲ خوابم نبرد :| دلم براش سوخت :| مجبور شدم بهش دروغ بگم....دیگه بعضی جاها یه سری تجربه ها به داد آدم میرسه! خدا بگم این نرگس رو چکا نکنه از بس دیروز مسخره بازی دراورد واقعی شد ! - رفتیم پیش میر بزرگ زیرآب شیرین رو زدیم :دی. یه جلسه درمیون میاد! میدترم دارم هیچی نخوندم :| - رفتم سری کامل هاریسونو خریدم از دیروز عشق میکنم میدرسم.... - از صب پاتو خوندم یکم خوشحالم به برنامه رسیدم:دی. یه روز مث آدم تو برنامه اگه تعطیل میذاشتن من الان خود هاریسون بودم :دی. - همچنان دلم برا میر کوچک دارد میسوزد :| - بعضیا چقدر حسودن!! دیگه تو کامنت گذاشتن حسادت رو نشون نده لااقل! - بریم بدرسیم... ادامه مطلب [ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 7:20 PM ] [ MissDr ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |